ضمن عرض سلام و قبولی طاعات و عبادات در ماه ضیافت الله، قرار بود با پست شهرستان تالش یا هشتپر در خدمتتان باشم ولی بنا به توصیه بعضی از دوستان درخصوص دکتر بهزاد مطالبی از این فقید سعید تهیه و به شرح ذیل تقدیم می نماید.
دکتر محمود بهزاد در 22 اسفندماه سال 1292در رشت به دنیا آمد. پدرش جواهر ساز بود و مادرش هم بانویی متدین و معلم قرآن زنان بود. او دوره ابتدایی و متوسطه را در رشت گذراند و از اولین دیپلمه های گیلان بود وی بعد از اخذ دیپلم به دانشسرای عالی رفت و در رشته علوم طبیعی و تربیتی درس خواند و دوره دانشسرا را در سال 1314با موفقیت به پایان برد.
دکتر بهزاد، "کتاب داروین چه می گوید " را در سال 1322 تالیف و کتاب "راز وراثت اثر ژان روستان " را در سال 1323ترجمه کرد. سال 1324 با توجه به علاقه زیادی که به بیوشیمی داشت در کنار تدریس در دانشکده داروسازی ثبت نام کرد و در سال 1328با اخذ مدرک دکترای داروسازی فعالیت خود را بر تهیه کتاب های درسی و کمک درسی متمرکز کرد. وی به سه زبان فرانسه، انگلیسی و آلمانی آشنایی داشت و با بیش از 60 سال تدریس در زمینه های مختلف زیست شناسی، فیزیولوژی و ژنتیک به عنوان " پدر زیست شناتسی نوین ایران " شهرت یافت.
دکتر بهزاد در سالهاي پيش از انقلاب، معاون دکتر مجتهدي، در دبيرستان البرز تهران و همچنين ويراستار موسسهي فرانکلين بود.
دکتر بهزاد، معلم، مولف، مترجم و بنیانگذار سازمان کتاب های درسی ایران بیش از 60 سال در دبیرستان ها و دانشگاه های کشور به تدریس پرداخته است. وی از چهره های موفق علمی کشور است که بیش از 100 اثر علمی از خود برجای گذاشته است.
گفتني است، در 21 تير ماه امسال، طي مراسم باشکوهي که در رشت برگزار شد، از مقام علمي او تجليل بهعمل آمد. در اين مراسم نجف دريابندري، هوشنگ منتصري، اسفنديار معتمدي و جمعي از دانشآموختگان دبيرستان البرز حضور داشتند.
دکتر محمود بهزاد، عصر پنجشنبه، هشتم شهريور ماه، در سن 94 سالگي در زادگاهش، رشت، درگذشت . مراسم تشیع وی روز سه شنبه 13شهریور در رشت و در جوار مسجد سلیمان داراب این شهر به خاک سپرده شد.
درگذشت اين استاد گرانقدر را به جامعه علمي كشور ، همچنین به همه گیلانی ها تسليت عرض می نمایم .
سلام
پست امروزم کمي با پستهاي قبلي ام فرق داره چراکه نه در مورد شهرهاي استانمان و نه در مورد سريال و..نيست دوستان وبلاگ نويسم در مورد خودم سوال زياد مي پرسيدند. پست امروزم مربوط به آن مي باشد
در سال 1351 در يکي از شهرهاي استان گيلان بدنيا آمدم. البته از اسم وبم زادگاهم معلومه ( صيقلان ) تا قبل از سربازي هم انجا بودم . زمان سربازي هم بعنوان سرباز معلم در روستاهاي استان کردستان ( بانه ) مشغول به انجام وظيفه بودم. که بسيار برام خاطره انگيز بود. بعد از سربازي براي کاري به تهران آمدم که قسمت شد ماندني شدم و تاکنون اينجا هستم.البته زياد هم بد نشد ادامه تحصيل دادم و کار خوبي هم پيدا کردم البته با رتبه خيلي خوب و خوشبختانه اکنون از مديران مياني سازمانم مي باشم. اين پست را بدين منظور در چنين شرايطي مي نويسم که سالروز استخدامم يعني 22 شهريور نزديک است و يک سال به سابقه کاري من اضافه مي شود. البته زياد از بابت خوشحال به نظر نمي رسم چرا که يکي از بهترين کساني که هرکسي در زندگي خودش داره را در اين روز من از دست داده ام. بله من پدرم را در 22 شهريور 1363 يعني در زماني که ابتداي دوران شکوفايي و رشد من بود از دست دادم . خوشبختانه با پشتکاري که داشتم درسهايم را به موقع خواندم و عصر ها هم کار مي کردم. به طوري که الان مجوز کار هم دارم ولي وقت ادامه به کار قبلي را ندارم .به قول يکي از همکاران همه روز استخدام شيريني ميدن فلاني خرما.
در حال حاضر صاحب همسر و يک فرزند پسر هستم که قراره برای پيش دبستانی ثبت نامش کنم . بهر حال ، خواستم نصيحتی به همه آنهايي که اين مطالب را می خوانند ، کرده باشم و آن هم خواستن توانستن است. چرا که دوستانی که در شرايط من بودند همه ترک تحصيل کرده و الان از شرايط کنونی خود راضی نيستند . اگر انسان در هر شرايطی خدا را در نظر داشته باشد با توکل به آن به همه چيز می رسد .و در اينجا از خدای خود ممنونم که هميشه مرا ياری نموده و هميشه دعاهايم را مستجاب کرده. خدايا شکرت.
سلام دوستان ، انشاالله که تعطيلات خوش گذشته باشه . به من خیلی که خوش گذشت هر جای اين استان دیدنی است . این دفعه فرصتی شد که از شرق گیلان دیدن کنم جای شما خالی
طبق قولی که داده بودم نوبت شهر آستاراست . البته این مطالبی نبود که قبلا آماده کرده باشم چون من که نبودم بچه ها درایوم رو فرمت کرده بودند و کارهای هیدن منو ندیدن
آستارا، شهری کوچک در ساحل غربی دریای خزر و در شمالیترین نقطه استان گیلان و آخرین نقطه مرزی ایران و جمهوری آذربایجان است. آستارا از شرق به دریای خزر، از شمال به آستارای جمهوری آذربایجان، از غرب به استان اردبیل و از جنوب به منطقه تالش نشین محدود است. رود آستارا که از کنار راه شوسه آستارا-اردبیل میگذرد، آستارای ایران را از آستارای جمهوری آذربایجان جدا میسازد در منطقه آستارا علاوه بر زبان ترکی آذربايجانی زبان تالشی نیز رایج است ولی در اثر مهاجرتهای زیاد از اهمیت آن کاسته شدهاست. آستارا یکی از زیباترین شهرهای شمال استان گیلان است . آستارا به موجب قانون تقسیمات کشوری سال ۱۳۱۶ش. بخش اردبیل بود، در مهرماه سال ۱۳۳۷ش. تابع آذربایجان شرقی شد و از خرداد سال ۱۳۳۹ش. جزو استان گیلان گردید .
جمعیت آن بر اساس سرشماری سال ۱۳۵۵ش، ۳۵۹۴۵ نفر بوده و طبق بر آورد سال ۱۳۶۳ش. به ۴۳۸۶۴ نفر رسیده و در حال حاظر نزدیک به ۱۰۰۰۰۰ نفر میباشد. این شهرستان شامل دشت و کوهستان است و هوای دشت در تابستان گرم و مرطوب و در زمستان ملایم و هوای کو هستان در تابستان معتدل و در زمستان سرد است. محصولات آن غلات، حبوبات، برنج و فر آوردههای دامی است. از اماکن تاریخی شهرستان آستارا میتوان به بقعه شیخ تاج الدین محمود خیوی در لمبر محله آستارا، قلعه شیندان، قبرستان قدیمی ونه بین که در بالای دهکده توریستی حیران بر سر راه فرعی نمین واقع است، قبرستان قدیمی دهکده گنج کشی از آبادیهای نزدیک حیران، بقعه پیر قطب الدین نزدیک دهکده باغچه سرا، بقعه سیدابراهیم و سیدقاسم که گفته میشود پسران امام موسی کاظم در دهکده کان رود اشاره کرد.
دربارهٔ نام این شهر گفته شده که در آغاز آهستهرو بوده زیرا کاروانان و مسافران زمانیکه به این منطقه مردابی ساحلی میرسیدند ناچار به حرکت آهستهتر میشدند. همان نام اوسته رو یا هوسته رو تالشی به مرور تبدیل به آستارا شدهاست. (به کتاب بستان السیاحه رجوع شود). برخی این نام را برگرفته از ریشه استردن یا ستردن بمعنای گرفتن حق العبور یا باج دانستهاند که با توجه به دور افتاده بودن منطقه در سالیان گذشته منطقی بنظر میرسد.
چون همه طالب خلاصه کردن مطلب هستید ...باور کنید دیگه خلاصه تر از اين نمی شد..
سالهاست که دل به ماه سپرده ایم
و چشم به راه
تا مگر دستانی نجیب
سمت آمدنت را نشانمان دهد
چرا که بدون تو
زمین بی درخت می شود
درخت که نباشد پرنده هم نیست
پرنده که نباشد پرواز هم نیست
پرواز که نباشد زمین بوی تعفن می گیرد
تو باید بیائی تا زمین هوایی شود
تا پرواز ممکن شود
ولادت با سعادت منجی عالم بشریت ، امام عصر ، حضرت مهدی (عج) بر همه شما دوستان و رهروان آن حضرت مبارک باد.
بعد از اینکه یانگوم خانواده چویی را از شکنجه نجات داد خانواده چوییها در زندان دادستانی در مورد این خفت پیش آمده و چگونگی آن با هم صحبت میکنند و از اینکه زندگی شان در دست یانگومه خیلی ناراحتند. وزیر اوه هم از شنیدین خبر زنده ماندن یانگوم خیلی تعجب میکنه و از اینکه ملکه کاری خلاف قوانین دربار انجام داده عصبانی می شه . رییس پزشک هنوز در کتابها به دنبال بیماری شاه میگرده که با توجه به این بیماری به یک نتایجی دست میابه که بعداً مشخص میشه اونهم بی فایده بوده در همین حین خبر برگشت یانگوم مثل توپ توی قصر می پیچه . یانگوم به قصر برگشته و همه منتظر حرفهای اون هستند که ملکه وارد میشه و یانگوم توضیحاتی در این زمینه ارائه می ده و اعلام می کنه که بیماری را پیدا کرده ولی اسم انرا نمی داند و رییس پزشک هم اینجا خودی نشون میده و نتیجه مطالعات چند روز اخیرش را میگه که این بیماری بهکته ملکه : پس حالا کسی نسخه ای برای درمان اون داره ؟و از اینجا رقابت یانگوم و رییس پزشک شروع میشه یانگوم می گه که این دقیقاً التهاب نیمی از کبد است ما باید این را بعنوان ضعیف شدن کبد ببینیم و باید از داروی یونگ _دام _سا _گان استفاده بکنیم .با توجه به علائم این ممکن نیست که در درجه اول بیماری آنفلونزا باشه رییس پزشک : منظورت اینه که تو بیشتر از سلسله وانگ شو هی در این مورد میدونی ؟بحث داشت به جاهای باریک کشیده میشد که افسر مین پادرمیانی می کنه ودکتر یونگ هم به هواداری یانگوم می یادو...در همین لحظه هیئت وزیران جلسه را به اتاق ملکه برده و اعتراض خودشون را به ملکه اعلام می کنند یانگرو به زندان رفته و در مورد اتفاقات رخ داه به بانو چویی خبر میده و وفاداریش را به اونها نشون میده(انگار نه انگار از یونسنگ تقاضای بخشش کرد) شاه نیزحالش بدتر شده و اوضاع بحرانیتر میشه و ملکه مراتب عصبانیت و نگرانی خودش را اعلام میکنه در همین حال ملکه افراد مسول این ماجرا را فراخوانده و به اونها دستورات لازم را میدهد .یانگوم نیز نسخه خودش را به رییس پزشک میگه .همه نگران نسخه یانگوم می شن . چون از طب سوزنی آن هم از نقاط خطر ناک که حتی برای افراد عادی هم استفاده نمی شده. افسر مین از این شجاعت یانگوم تعجب میکنه و نگرانی خودش را که از عمق قلب و دل می باشد به یانگوم میگه .رییس پزشک طبق گفته های یانگوم شاه را سوزن باران کرده و عملیات با موفقیت انجام میشه .افسر مین پیش نخست وزیر جناح چپ رفته و خبر این موفقیت را به اون میده با روش درمان یانگوم حال شاه بهتر شده و به میمنت این خبر خوش جلسه ای تشکیل میشه در همین حین بانو چویی و گیوم آزاد شده و وارد جلسه می شوند که این کار باعث ناراحتی حضار میشه
رییس خواجه : شما به این خاطر آزاد شدین که یانگوم گفت بیماری ارتباطی به غذا نداشته و..بانو چویی هم با وزیر اوه در گوشه ای از قصر صحبت کرده و علت این کارها را میپرسه و از اینجا شک بانو چویی به وزیر اوه شروع میشه .بعد از رو شدن رابطه وزیر اوه با بانو پارک افسر مین (در قسمت قبل ) به داگو و زنش ماموریت می دهد که مراقب رفت و آمد خانه های بانو پارک و وزیر اوه باشند(می خواست به این کار مشغول باشند و سراغ یانگوم نروند) و بعد چند روز خسته شدن و پیش افسر مین رفته و گزارش کار میدهد که یانگوم را دیده و از افسر مین ناراحت می شن و افسر مین عذر خواهی میکنه و مهم و محرمانه بودن دستور ملکه دلیل این کار اعلام میکنه به میمنت خوب شدن شاه توسط یانگوم و ورود اون به قصر جلسه شادی در اتاق یونسنگ بر پا میشه اما این جلسه دوامی نداره چون مامورانی از گارد سلطنتی برای بازداشت یانگوم میان اونجا . شاه بینایش را ازدست داد و این علت دستگیری یانگوم بوده در راستای این واقعه افسر مین هم بازداشت شده و در کنار یانگوم و در حیاط قصر نشانده شده و وزیر اوه هم علت دستگیر اونها را اعلام میکنه یانگوم که خبر اعدام خودش را می شنودچاره ای جز دفاع از خود نمی بیند و اعلام می کند که اون کار را کرده تا مانع کور شدن عالی جناب بشه . علت ضعیف شدن بینایی ایشون طب سوزنی نیست این قسمتی از جریان خوب شدن ایشونه خواهش میکنم بهم اجازه بدین که نبض عالی جناب را بگیرم و این درخواست تاریخی یانگوم باعث تعجب عجیب همه میشه رییس پزشک : اون دیوانه شده . چطور یک بانوی پزشک می تونه عالی جناب را لمس کنه ؟ هیئت وزیران در این راستا تشکیل جلسه داده و به وزیر اوه اعتراض خودشون را برای واگذار کردن این کار به ملکه نشون میدهند ولی وزیر اوه بی توجه به جلسه در فکر نقشه ای دیگه ای است
بعد از جلسه وزیر اوه و افسر پارک در گوشه ای از قصر صحبت میکنند و وزیر اوه صحبت از نقشه شیطانی خودش برای روز مبادا صحبت می کنه (این نقشه در قسمتهای اول یک دفعه کار داده )یعنی کودتا بر ضد شاه و نشاندن ولیعهد بر کرسی قدرت افسر مین و یانگوم تا شب همون جا بسته نگه داشته شدن و برای همدیگه حرفهای امید بخش میزنند و ملکه تازه بعد از این همه مدت میاد و به یانگوم میگه باید تا صبح فکر کنم (و تا صبح همینطور بسته بمونید) در همین حال یانگوم مردد شده و نمی تونه حرفی بزنه ولی افسر از جانب یانگوم بله را میگه و با این کار یانگوم را تحریک می کنه (به یانگوم شوک وارد میکنه )سرانجام یانگوم این افتخار را پیدا کرد که شاه را معاینه کنه و در این حین متوجه چیزی مشکوک میشه و شب و روز کتاب میخونه و برای نوشتن نسخه وقت بررسی میخواد ابتدا به منبع آب آشامیدنی شاه سر میزنه نکاتی را برداشت میکنه سپس به چشمه های اب بهاری که همون چشمه های آب گرمه که فقط مخصوص حمام شاه (البته همون که یونسنگ و چنگ خودشون را برای مسابقه توی اون شستن) و همین طور گاوی که از اون شیر برای شاه میبردن هم بی نصیب نمی زاره و در اینجا ها راز بیماری شاه نهفته است بانو چویی یولی را صدا میزنه و ماموریت عجیبی بهش محول میکنه .ولی وفاداری یوالی به رییس پزشک مانع از انجام این کار میشه یولی بیرون میره و بانو چویی هم خودش می دونه که ریختن قارچها کار رییس پزشک نبوده یولی مردد انجام اینکار و با خودش فکر میکنه و به خونه بانو پارک میره تا به بانو پارک موضوع را بگه :اینکه بانو چویی دنبال کسی که قارچهای سمی را توی ظرف ادویه ریخته .غافل از اینکه مکی عموی یانگرو دنبالشه یانگرو قضیه را از مکی شنیده و به بانو چویی میگه یانگوم به درمانگاه سری رفته و نتایج تحقیقات را با پزشک ینگ دوک در میان میزاره وسرانجام نسخه تجویزی خودش را به ملکه میگه که کم و بیش شبیه نسخه رییس پزشک بود . واین باعث تعجب همگان میشه یانگوم به دارو خانه رفته و دارو ها را آماده میکنه که دکتر شین و یونگ وارد میشن و از آنها میخواد که دوباره بهم نشون بدین که چطور عشقه قرمز درست کنم مرحله اول درمان شروع میشه این مرحله درمان بوسیله غذا و گیاهان دارویی می باشد .گیوم غذا را برای عالی جناب درست میکنه .البته یانگوم همه مراحل کار را زیر نظر داره و خودش شخصاً غذا را به شاه میده و در مورد غذا توضیح میده افسر مین هم در زندان امید به آینده دارد (تمرکز کرده ) چند روزی از شروع تجویز نخسه یانگوم میگذره اما گشایشی در بینایی شاه حاصل نمیشه !و ملکه مراتب اعتراض وحشتناک خودش را به رخ یانگوم میکشه .حتی شاه که غذا را نمی تونه بخوره و یانگوم اصرار به این کار داره که ملکه یانگوم را پرت میکنه یانگوم و خانواده چویی ها هم دوبار باز داشت میشن بانوان چویی هم در سلول کناری یانگوم تشریف فرما میشوند و با هم خوش و بش میکنندفردای صبح متهمان ردیف اول برای باز جویی آماده میشوند و قاضی القضات این دفعه کسی نیست جز نخست وزیر اوه .اول اسباب شکنجه آماده میشه و..در همین حال رییس خواجه آمده و از موثر بودن تجویز یانگوم میگه و اونها از شکنجه فراری میده یانگوم به اتاق شاه میرهو برای درمان شاه آستین بالا می زنه و خودش شاه را طب سوزنی میکنه و شروع به ماساژ شاه میکنه و تا صبح شاه را ماساژ میده سرانجام شاه خوب میشه و چشمهاش را باز میکنه و اولین کسی که میبینه کسی نیست مگر یانگوم .
قسمت 46 بعد از اینکه یانگوم تونست بینایی شاه را علاج کنه همه از تعجب خشک میشن مخصوصاً رییس پزشک بد بخت یانگوم در مورد بیماری شاه می گه که این به ابتدا بیماری بهکت بود اما علت اون چیزی دیگه ای . بیماری ایشان نتیجه اش التهاب نصفی از کبد بود و طحال ایشان آسیب دیده بود و باعث شده بود که اشتهایشان را از دست بدهند بخاطر همین در اول آنفلوانزا به نظر میرسیدو اون گسترش پیدا کرد به روده و خون و رگها و در نهایت به چشمها من متوجه شدم که علت التهاب میتونه از جایی دیگه باشه اون بخاطر مسمومیت آرسنیک بوده. و عنوان می کنه که از طبیعت سم را جذب کرده بنابراین آرسنیک در خون جمع میشود اگر چه ایشان با اون حمام بکنه آب سمی فقط باعث بدتر شدن مشکلات پوستی میشد همچنین از شیر بود گله ایی که شیر را فراهم میکرد نزدیک همان چشمه های آب گرم بودن و اونها آب زمینی را می خوردن که همان منبع چشمه های آب گرم بود پس گاو از اون آب میخورد و عالی جناب شیری را میخورد ...و شهروندان برای اینکه پیدا کردن شیر برای اونها سخته این مشکل را ندارندو...
ملکه : تو بسیار خوب و به یاد ماندنی هستی تو بیماری عالی جناب را پیدا کردی که حتی رییس پزشک هم نتوانست اون را بفهمه تو خیلی حیرت انگیزی
در این راستا سریعاً جلسه ای در داروخانه به ریاست وزیر اوه بر گذار شده و تصمیمات نهایی گرفته میشه و یانگوم داروخانه سلطنتی را نجات میده پزشکان هم از او تعریف می کنن.. وقتی من برای اولین بار اون را دیدم فهمیدم که اون با بقیه فرق داره اما من نمی دونستم که او همچین کار بزرگی را انجام میده من فکر میکنم میشه به این بگیم "دانشجویی که آموزگارانش را غافلگیر میکند یا من اشتباه میکنم دانشجویی که از معلمانش جلو میزنه ..و این پایان کار رییس پزشک سلطنتی یونگ یون سو در قصر بود افسر مین از زندان دادستانی آزاد شده و یانگوم با سرعت مثال زدنی به استقبال اون میره و از اینجاست که دیگه روابط عاطفی و رسمی میشه (همراه با آهنگ غم انگیز )بانوان چویی از زندان آزاد میشوند و در فکر کنار اومدن با خفت هستند که میفهمن باید توصیه های یانگوم در سر لوحه کار قرار بدهندوزیر اوه در دفتر وزارت با افسر پارک در مورد ابعاد این فاجعه و مصیبتهایی که ممکنه برایشان داشته باشه حرف میزند چرا که اگه شاه درمان نمیشد اول از همه ازشر بانو چویی و سپس... حالا شاه که دیگه بهش اطمینان نداشت و ملکه در راس همه نخست وزیر جناح چپ (وزیر دو) و ..داگو و زنش هم از این خبر که یانگوم چه معجزه ای کرده خوشحال شدن و به شادی می پردازند و داگو در این صحنه هنر رقص خودش را نشون میده . و کم مونده بود که داگو کارش به تکنو و .. بکشه
در قسمتهای قبل گفتیم که نقشه ای از خونه پانسول بدست افسر مین رسید که به نظر اون خیلی آشنا میامد .این سرنخ عامل اصلی گرفتار شدن وزیر اوه میشه . افراد پانسول در مکان از قبل تعیین شده برای معامله با ژاپنیها می آیند و معامله شروع میشه غافل از اینکه ستاد مبارزه با قاچاق کالا در همون نزدیکیها مراقب اوضاع هستند معامله پایان پذیرفته و تجار در حال ترک محل هستند که افراد مین طی یک عملیات ضربتی همه شان را بغیر از افراد پانسول بازداشت می کند و کسی هم کشته نمی شه شاه بعد از خوب شدن باید دارو مصرف میکرد و دکتر شین هم که دکتر مراقب عالی جناب شده بود نزد او رفته .شاه در مورد یانگوم می پرسه که کجاست که دکتر شین تا می یاد حرف بزنه وزیر اوه صحبت را شروع کرده و ارزش کار یانگوم را پایین میاره و میگه که دکتر شین زودتر از یانگوم موضوع را فهمیده بود و در مورد کار ملکه که داروخانه را با سپردن اون کار به یانگوم نادیده گرفته شده بود را به شاه گوشزد میکنه و..
شاه پس از خوب شدن به یاد یونسنگ می افته و به اونجا سری میزنه و یونسنگ تقاضای ملاقات شاه با یانگوم را میکنه و شاه که حالا یانگوم را میشناسه قبول میکنه و این اولین ملاقات رو در رو شاه با یانگومه .از این به بعد این ملاقاتها به شکل جدیتری ادامه پیدا میکنه یانگوم وارد اتاق شده و شاه با یانگوم در اتاق یونسنگ تنهایی با هم درد دل می کنند عالی جناب . خواهش میکنم بی عزتی و بی شرافتی بانو هن را پاک کنید کسی که معلم من بود و کسی که مثل مادرم بود شاه : پس مربوط به این میشد ؟ برای این بود که تو نوشته های ثبت شده من را برداشتی ؟ به عبارت دیگر پاک کردن حساب با بانو هن با اتهام واهی و دروغ یانگوم : بانو هن بیگناه است . اگر او در هر کاری مقصر است تنها تقصیره اون اینه که اجازه دخالت و نفوذ هیچکس را در آشپزخانه ای که غذای شما آنجا درست میشد را نمی میداد و دادن یک اعتراف دروغ در طی بازجویی برای نجات دادن زندگی من.پاک بودن و درست بودن نیت اون نباید پنهان بشه و این مناسب نیست برای قلب اون که توسط دیگران پایمال بشه عالی جناب خواهش میکنم که به قلب و خواسته اون اجازه بدین که دوباره در این قصر زنده بشه شاه : بله هر وقت من غذاهای اون را میخوردم من خوشنودو راضی بودم و اون غذا خوشمزه بود و.. پس برای پاک کردن اسم اون من باید دوباره خونریزی بکنم من بوسیله خونریزی بر تخت نشستم و خیلی دفعه ها خونریزی کردم و باید بار دیگر این کار بکنم بعد از این خونریزی قدرت شاهزاده کاهش پیدا خواهد کرد و قدرت ملکه محکمتر خواهد شد اگه اینطور بشه پس اون مدت زیادی همسر من نخواهد بود اون تنها کسی است که زندگی پسرم را تهدید خواهد کرد بعنوان پدر برای یک پسر و بعنوان یک همسر برای یک زن و... بانو چویی یولی را صدا میزنه و به اون می فهمونه که از همه روابط اون و بانو پارک خبر داره و لزوم وفاداری یولی به خودشون را بهش گوشزد میکنه البته با این نگاه ها که به اون میشه خودش همون اول همه چیز را میفهمه. یولی نامه را از بانو چویی گرفته و برای بانو پارک می بره .بانو چویی که می دونست وزیر اوه دیگه طرف اونها نیست به ملاقات اوه میره و در اون جلسه لوزم ادامه روابط مستحکم را یاد آور میشه رییس پزشک که حالا دیگه کم کم می دونست در شرف اخراجه با خودش فکر میکنه و اصلاً توجه ای به اطراف نداره و همگی در مورد این موضوع و گندی که اون زده حرف میزنند او در خانه اش به مسائل گذشته فکر میکنه و عذاب وجدان میگیره حالا دیگه مقامش را از دست داده بدرد پانسول و وزیر اوه نمیخورده و تنها کسی که در مورد توطئه وزیر اوه بر ضد وزیر جو خبر داشت و همچنین توطئه بر ضد بانو هن همین رییس پزشک بود که وجودش برای اونها خطر ناک بود.شمشیر زن پانسول (پیل دو) برای کشتن رییس پزشک آماده میشه که افسر مین و یانگوم میرسند و عملیات با شکست مواجه میشه و پیل دو فرار میکنه و یانگوم از رییس پزشک می خواهد که حقیقت را روشن کند و رییس پزشک با دیدن این صحنه ترس سراسر وجودش را می گیره و میگه باید در موردش فکر کنم و آنها را بیرون می کنه .پیل دو پیش پانسول رفته و قضیه را میگه و پانسول میفهمه که افسر مین برای چی به اونجا رفته و به اون میگه سریع برو اونجا و هر طور شده رییس پزشک را بکش اما وقتی پیل دو بر میگرده می بینه که نیازی به کشتن اون نیست و او خودکشی کرده ...( بقيه بعد)
از چارلی چاپلین پرسیدند خوشبختی چیست؟
گفت: فاصله میان بدبختی اول با بدبختی دوم.
